سی و هشت دقیقه ی نیمه شب
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387
شب‌نامه (۱)

غرق در بهت شبانه

به ساعت قرق پرچانه ی زنجره ها

سینه ی دشت

از جراحت مدام رودخانه

تر می شود.

 

فانوس مگس باز مست

بر سر بی راهه

سایه های عفونت را

تا ابد کش می دهد ،

و پشت هر کنده ی شوم

روباه آگاه از فاجعه

در کمین انتظار نشسته است .

 

چه می بینم؟

نه آیا که

بر تابلوی پیچ مقابل مان

خط سرخ نهی

بر پندار تو ردی انداخته؟

یا دیده ی من

از تیغ تردید زخم خورده است؟

 

آی خنیاگر کوچه های کودکی!

قصه های دیروزین به پایان رسیده اند.

و سوگ های امروز را

در جاده ی جمله های خاکی ش

نقطه ای در تصور نیست.

این جا قدیسان ش

در هیئت فرشته ی مرگ

به استقبال تابوت زمان می روند.

و قصه های پریان ش

شایسته ی بی رحمانه ترین فرجام هاست.


دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
مجموعه ی نامنظم

در باز نویسی این داستان که نسخه ی قبلی ش به اسم ((قصه های کهنه)) در همین بلاگ موجوده داستان دچار (یا برخوردار از) دگردیسی شد و چیز دیگری از آب در آمد. فکر کنم بهتر شد. نظر من که اینه تا نظر شما چی باشه.

هر قسمتی از زندگی از یک لحظه‌ی ناگهانی آغاز می‌شود. یک لحظه که هیچ وقت نمی‌فهمی‌ش. بعد لحظه‌های دیگری هستند که زندگی را جهت می‌دهند. هیچ کدامشان را نمی‌شود شناخت. فقط با یادآوری اشتباهات گذشته است که می‌توانند شناخته شوند. هر کدام از قسمت‌های مهم زندگی یکی از اشتباهات ما را به خودش جذب می‌کنند و سپس دور می‌شوند. بعد از دور برای آدم قیافه‌ی جدیدی می‌گیرند. می‌خواهند به آدم بگویند که می‌شد این‌طور نباشد. اما دروغ می‌گویند. آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند مطمئن باشد، اما همیشه همین‌طور می‌شود. این‌ها را پدرم می‌گوید.

البته نه این‌که همین کلمات را به کار ببرد؛ اما منظورش این است. شاید میخواهد بگوید که مجموعه‌ی اشتباهات آدم‌ها بدون هیچ نظمی کنار هم قرار می‌گیرند و زندگی آدم را شکل می‌دهند. نمی‌خواهد فلسفه ببافد، فقط نظرش را می‌گوید. پدرم هنوز هم عادت دارد، هرچند خیلی کم‌تر از همیشه، درباره‌ی همهچیز نظر بدهد. حالا بیش‌تر نظرات‌ش را برای خودش نگه می‌دارد. فقط گاهی در سکوت اتاق، تکیه زده به پشتی صندلی و در حالی‌که دستان‌ش را روی دسته‌ی عصای ساده‌ی چوبی‌ش روی هم می‌کشد، یکی دو جمله می‌گوید که کسی ربط‌شان را نمی‌فهمد. من اما می‌فهمم: دارد درباره‌ی چیزی نظر می‌دهد.

منظورم آخرین باری‌ست که دیدم‌ش. چون درواقع نمی‌دانم همین‌حالا مشغول انجام دادن چه کاری است. اما آخرین باری که به دیدن‌ش رفتم، دم پله‌ی سنگی ساختمان و زیر طاق نصرت گچی نشسته بود. به عصاش تکیه دادهبود. ریش سفید یک‌دست‌ش بیش‌تر از یک هفته دست نخورده مانده بود. گفتم: "سلام." نگاهم کرد. چشمان خاکستری‌ش پشت شیشه‌ی ضخیم عینک انگار رنگ پس داده بود. طوری نگاهم کرد که فکر کردم نشناخته. بعد گفت: "سلام بابا." گفتم: "چطورین شما؟" با هم بالا رفتیم. کیف‌م را روی کاناپه انداختم. کیسه‌های میوه را توی سبد یخچال خالی کردم. کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم. یکی دوتا استکانی را که کنار ظرف‌شویی مانده بود، فقط برای این‌که کاری کرده باشم، آبی گرداندم و روی رف چیدم.

چیزی نمی‌گفت. من هم چیزی نمی‌گفتم. مثل همیشه. سراغ تلویزیون رفتم و روشن‌ش کردم. برقی زد و شروع کرد به خش‌خش کردن. گفت: "خراب است." گفتم: "می‌گفتید کسی بیاید درست‌ش کند." گفت: "نمی‌خواهد." گفتم: "تلویزیون نگاه نمی‌کنید؟" گفت: "نه." گفتم: "نمی‌شود که تلویزیون خراب بماند." گفت: "حوصله‌اش را نداشتهام، وگرنه تا حالا نگاهی انداخته بودم به‌ش."

پرسیدم: "اخبار هم نمی‌بینید؟" گفت: "نه."چیز دیگری نگفتم. شروع کرد زیر لب حرف زدن. نمی‌شنیدم چه می‌گوید. بعد حس کردم رو به من چیزی گفت.

گفتم: بله؟

گفت: سالهاست اخبار نمیبینم. بعد از مادرت.

بی‌خود احساساتی شده بود. همینطور که با تنظیمهای تلویزیون ور میرفتم گفتم: بعد از مادر اخبار ندیدید؟ سر هر انتخابات یادتان نیست؟ روزی ده بار اخبار می‌دیدید.

خواست که چیزی بگوید اما حرفش را خورد. انگار کمی فکر کرد. بعد گفت: تو چهت است؟

- یعنی چه؟ خوب حرفتان اشتباه است.

- نه حالا؛ چرا همهش از حرف زدن درباره‌ی مادرت فرار میکنی؟

- چه ربطی دارد؟ نه. کی گفته؟

تلویزیون را خاموش کردم و کنترل را روی میز انداختم. حرفش کمی عصبی ام کرده بود. شاید یاد روزی افتادم که مادرم مرد. آنروز از خانه بیرون رفتم. کنار کوچه نشستم و بازی بچهها را تماشا کردم. از دور پدر را دیدم که از سر کوچه به طرف خانه پیچید. این‌طور موقع‌ها سمتش نمیرفتم و به روی خودم نمی‌آوردم که دیدم‌ش. او هم اصراری نداشت. معمولن همینطور بود. البته فقط در مورد من. وقتی چیزی نمیخواستم او هم کاری نمیکرد. وقتی چیزی را به او نمیگفتم او هم انگار نمی خواست بداند. گاهی چیزی میپرسید که برای سؤالش جواب کاملی انتظار نداشت. همینطور که خودش را مشغول کاری نشان میداد، سؤالش را مطرح میکرد، بعد شروع میکرد به ارائهی نظراتش.

آخرین باری که پدرم را دیدم از من درباره‌ی کارم پرسید. گفتم هنوز قراردادی ام. میخواست شروع کند درباره ی رابطهی کار و زندگی صحبت کند. وسط حرفش پریدم و گفتم که میدانم. پرسید چرا دیپلم‌م را برای شوهرخاله‌ام نفرستاده‌م تا برای استخدام‌م کاری بکند. گفتم دیپلم نگرفته‌ام. در واقع گفتم: "دیپلم‌م را نگرفتم. آن موقعها به تو دروغ گفتم." بیخود احساساتی شده بودم.

گفت: "جدی؟"

گفتم: بله.

- حدس‌ش را زده‌م. این‌که دیپلم نگرفتی... . باور نمی‌کنی؟

نمی‌دانم چرا گفتم: نه حدس هم نزدی. چیزی دربارهی من نمیدانستی.

گفت: فکرت بوده‌م. آن موقع‌ها خیلی، حالا هم خیلی.

- نه نبودی. نمیدانستی حتا کدام مدرسه میروم.

- من یک بار آمدم مدرسه‌ت.

نمیخواستم حرفش را بزند. چیزی نگفتم. دور اتاق چرخی زدم و بعد کنار پنجره رفتم. درختها آن پایین آرام تکان میخوردند. پدر گفت: مادرت هم بنده ی خدا همیشه از من شکایت داشت. حق هم داشت البته.

روزی که مادرم مرد یک بعد از ظهر بهاری بود. وقتی پدر از زیر سر در نیمه‌کاره‌ی ساختمان، یعنی همان تاق نصرت، رد شد و از در ساختمان تو رفت، بالا رفتن‌اش را از پله‌ها جلوی ذهن‌م تصویر می‌کردم. پله‌ی اول، پله‌ی دوم. ...حالا ردیف اول پله‌ها تمام شد. پیچید. توپی که از کنار پام گذشت را ندیدم و حواسم نبود که توپ را از من میخواهند. ردیف دوم پله‌ها را بالا رفت. کلیدش را از جیب‌ش درآورد و در را باز کرد. زودتر از چیزی که فکر می‌کردم داخل خانه رسیده بود. پنجره را باز کرد و گفت که دنبال خاله بروم و بیارم‌ش. پنجرهای را باز کرده بود که رو به خانهی همسایههای روبهرویی باز میشد و همیشه پردهی ضخیمی جلوش را پوشانده بود. که البته کارعجیبی بود. به این خاطر که پدر معمولن ترجیح می‌داد وانمود کنیم که چنین پنجره‌ای نداریم.

حالا پردهی شلختهای جلوی پنجره را پوشانده که هیچ وقت کامل بسته یا باز نمیشود. وقتی پنجره را باز کردم، عکس توی شیشه از تصویر پیرمرد رد شد و به من رسید. موهاش خالیتر شده بود و باد دانه‌های موی باقی‌مانده را بالای سرش این‌طرف و آن‌طرف می‌برد. موهای من هم از دوطرف عقب رفته بود. صورت کشیدهام خیلی شبیه صورت او شده بود. با آن گونههای تیز و استخوانی و چشمان بیحالت. درخت‌ها را نگاه کردم و تازه فهمیدم یک بعداز ظهر بهاری دیگر است. کسی از بچهها آن پایین مشغول بازی نبود. گفتم : "آن‌روز که مامان مرد، شما سر کار بودید. اما من خانه بودم. از صبح‌ش عق می‌زد و رنگ‌ش پریدهبود. چایی را که براش بردم ریخت رو خودش. من رفتم کنج اتاق نشستم و گریه کردم و پیش خودم آرزو کردم که بمیرد. هی می‌گفت دهنم خشک شده. براش آب می‌بردم. آخرین لیوان آب را که دادم دست ش، رو هوا ولش کرد و هوا را چنگ زد و خودش با لیوان خورد زمین. لیوان خورد شد. زیر لب چیزی میگفت. دولا شدم بشنوم. دستم را محکم گرفت. زیر لب می‌گفت دهنم خشک شده. یک نفس محکم کشید، و دیگه نفس نکشید. به زور دستم را از تو دستش کشیدم و دویدم بیرون." بعد گفتم: "بعدش هم که شما آمدید زدم به خیابان. همهی خیابانهایی که میشناختم را بالا و پایین کردم، تا شب بشود. بعد برگشتم و زیر تاق نصرت نشستم."

این اسم را، "تاق نصرت" را، همسایه‌ها روی سردر گچی دم پله‌های ساختمان‌مان، یکی از مهندسی‌های نیمه‌کاره‌ی پدر، گذاشته بودند. حجم گچی بزرگی بود که احتمالن قرار بوده شبیه سردر تزئینی خانههایی بشود که پدر دوستشان داشت. اما حالا ذوزنقهی کثیف و بزرگی است که از کنارههاش میلگرد و توری فلزی بیرون زده. پدر کارهای نصفه و نیمه‌ی زیادی را به نام خودش ثبت کرده است. مشهور‌ترین‌شان ، دغدغه‌ی همیشه‌گی‌ش ، گرفتن سند برای زمین‌های قول‌نامه‌ای محله بود. این یعنی بزرگترین رؤیاش. آن‌طور که مادر تعریف می‌کرد مخصوصن سال‌های اول انقلاب، هر ازگاهی مردهای محل را با خودش همراه می‌کرده و از این شعبه‌ی شهرداری به آن شعبه‌ی دادگستری و از نخست‌وزیری به دفتر فلان آیت‌اللّه می‌کشانده است. به زودی طاقت همراهان‌ش تمام می‌شده و مجبور بوده از بین مردهای محل دوباره یارکشی کند.

پدر نگاهم نمیکرد. چای ریخته بود برای من. استکان و نعلبکی را گذاشت کنار پنجره. گفت: راست میگویی. انتخابات سر ذوقام آورده بود.

از پنجره دور شدم. دستهام را در جیبم فرو بردم و گفتم: "من دیدم‌تان آن‌روز." نگاهم کرد؛ انگار که منتظر ادامهی حرف م باشد. گفتم: آن روز که آمدی مدرسه.

" آن روز آمدم مدرسهات. یک کم دور حیاط مدرسهات چرخیدم. راستش نمیدانستم چه کار باید بکنم. نمی دانستم باید با کی صحبت کنم. گفتم تو را پیدا کنم، پیدات نکردم." تکیه داد به پشتی صندلی "این شد که رفتم. تو هم نیامدی طرفم."

- دوست نداشتم کسی بفهمد تو پدر منی. فکر میکردم آبروم می‌رود.

پشت کاسه‌ی چشم‌م گرم شده بود. شیر آب را باز کردم و صورت‌م را شستم. نزدیک پنجره رفتم و چای را برداشتم. گفتم: "چرا برای خودتان نریختید؟" گفت: "چای بدون قند دوست ندارم. دکتر گفته قند نخورم." به زحمت از روی صندلی بلند شد. نزدیک پنجره آمد .گفت: یک عمر قند خوردیم. از اولش ضرر داشت. همیشه آدم آخرش قرار است بفهمد.

حرف دیگری نزد. کمی دور اتاق قدم زدم و با وسایل اتاق ور رفتم. قاب عکسها را صاف کردم و روی میز را با دستمال کاغذی گردگیری کردم. چند برگه روزنامه زیر میز مانده بود که تاریخشان حداقل چند ماهی گذشته بود و کاغذشان زرد شده بود. خواستم مچالهشان کنم، گفت: "بگذار باشند. گاهی نگاهیبهشان میاندازم." روزنامهها را مقابلش روی زمین گذاشتم. نگاهاش نمیکردم. حس میکردم همهی مدت دارد من را نگاه میکند.

آرام گفت: گرد و خاک میآید. گرم هم هست. باید یک تهویهی درست و حسابی برای خانه بسازم.

بیاختیار خندیدم. نگاهاش کردم. او هم لب خند زد. بعدبیش تر. عینکش را درآورد و با گوشهی پیراهن نخی ش پاک‌ش کرد. روزنامههای تاریخ گذشته را برداشت و سرسری نگاهی بهشان انداخت.

گفتم: خبری نشده؟ کسی از فامیلها را ندیدهاید؟

گفت: "نه کسی مرده، نه عروسی کرده. اتفاق مهم دیگری هم در زندگی آدم نمیافتد." بعد پرسید: "تو زن نمی‌گیری؟"

- نه.

- چرا؟

- از بعضی از نظرها توی زندگی زیاد موفق نیستم.

- فکر می‌کردم آن موقعها هر روز با یک دختری هستی.

- گاهی بوده اند یک کسانی.

- فکر می‌کردم معتاد می‌شوی.

رفتم سمت آشپزخانه: از کجا میدانی که نشده ام؟

- نمیدانم.

دور صندلی ش چرخید. گفت: شده‌ای؟

یک بار دیگر به صورتم آب زدم. گفتم: نه. چند بار حشیش کشیدم. آخرهای دبیرستان.

برگشتم روی کاناپه نشستم. نشسته بود روی صندلی مخصوص خودش. گفتم: با چیزی که فکر میکردید بشوم خیلی فرق دارم. گفت: گفت: "هیچ چیز آنطور که فکر می کردیم نشد."

با دسته ی مبل ور می رفتم. بعد از یک سکوت چند دقیقه ای آرام گفت: "آن شبدیدمت که روی پلهی ورودی نشسته بودی. نمیتوانستم بیایم ورت دارم. خجالت میکشیدم ازت."

به او نگاه کردم. می خواست چیزی بگوید. منتظر شدم تا حرف ش را بزند. بلأخره گفت: راضیای؟

گفتم: نمیدانم.

عصاش را دودستی گرفت و چانه‌اش را گذاشت روی دستش. زیر لب گفت: "چه اشتباهاتی که نکردیم."

بلند شدم. پیرمرد چشمان‌ش را چرخاند طرف‌م و گفت: "مادرت اگر عمل نمی‌کرد شاید زنده می‌ماند. به اصرار من عمل‌ش کردند."

یادم میآید که پدر یک بار گفت آدم هرجوری می‌تواند زندگی کند، اما هیچ‌کس دقیقن برای همان زندگی که دارد ساخته نشده. من هم حالا همین فکر را می‌کنم. خانه‌ی کوچکی خارج از شهر اجاره کردهام. بیست و هشت ساله‌ام. تنها زندگی میکنم. و زندگی‌م می‌گذرد. من  برای رسیدن پدر به آرزوهاش تلاش نکرده ام. برای همین هیچ‌وقت دلیلی نداشته که به من افتخار کند. با این‌حال وقتی دوره‌ی بلند مدت بداخلاقی‌ها بین من و او کم‌کم به پایان می‌رسید و دوره‌ی بی‌تفاوتی آغاز می‌شد، سعی می‌کرد خودش را از بابت من راضی کند.

گاهی به او سر می‌زنم. آخرین باری که دیدم‌ش مدتی را مقابل هم روی صندلی نشستیم و با هم حرف زدیم. دست آخر بلند شدم و سمت در رفتم. به عصاش تکیه زد و بلند شد. باد ملایمی می‌پیچید لای برگ درخت‌ها. گفت: "کجا می‌ری؟" گفتم: "برمی‌گردم." و به سمت خیابان، به سمت همه‌ی خیابان‌هایی که می‌شناختم راه افتادم.

 

محمد زارعی

فروردین هشتاد و شش

بازنویسی پنجم فروردین هشتاد و هفت


دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387
به سوی مه

 

گفت: "می‌بینی‌شان؟ گم‌شان نکنیم!"

توده‌ی بخار که از دریچه‌ی فاضل‌آب در می‌آمد، زد توی شیشه‌ی ماشین. شمشادها که خرده های برف بین شان مانده بود به سرعت از پشت شیشه رد می‌شدند. پشت سر ماشین را نگاه کردم. شهر انگار در دره‌ی بزرگی جا گرفته بود. لایه‌ی ابر ضخیمی هوا را تیره کرده بود. چراغ‌های خیابان روشن بود. انگار که مه بود، اما می‌شد هاله‌ای از رنگ ساختمان‌ها را در تاریک و روشن غروب از پشت مه تشخیص داد. گفت: "آن‌طرف اند. سگ‌شان نشانه‌ی خوبی است. هر جا بروند پیداشان می کنیم. حواست کجاست؟ ... نصف تهران را دور زدند. فقط می‌خواستند روز ما را شب کنند." 

گفتم: "تقصیر خودت است، خوب." ها کردم. بخاری که از نفس م بیرون می آمد خیلی زود در هوا محو می شد. نگاهم کرد. بعد گفت: "خود تو گفتی. اول تو گفتی-"

گفتم: "من گه خوردم!"

- ... یک هو جو فیلم سینمایی گرفتی، گفتی بیفتیم دنبال‌شان.

- شوخی کردم.

- خوب! می‌دانم. داریم شوخی می‌کنیم. سگه چه کار می‌کند؟

هوا رو به تاریکی می‌رفت و خیابان‌ها خلوت‌تر می‌شد. هر چند دقیقه یک بار برف پاک کن را روشن می‌کرد تا خیسی روی شیشه را از مقابل صورت‌مان کنار بزند. ماشین توی شیب سختی افتاد و صداش بلند شد. بعد تکانی خورد و راه افتاد. گفتم: ماشین‌ت خوب کشید این سربالایی، سرپایینی‌ها را.

زد روی فرمان. گفت: "ماشین این است داداش." بعد جلو را نشان داد. " نه آن اسباب بازی سوسولی."

- ولی انگار دختره نظرش این نبود.

- چه می‌فهمد ... . آن‌هم تقصیر تو بود. ایستاده‌اند سر آن خیابان.

گفتم: "بایست خوب!" چراغ چشمک‌زنی آن پشت‌ها روشن و خاموش می‌شد و نورش روی کف خیابان می‌پاشید. آسمان خاکستری تیره درآمده بود و نشانی از آخرین شعاع نور خورشید به چشم نمی‌خورد. یک لحظه باد غبار مانده‌ی برف را در هوا چرخاند. بعد دوباره همه چیز بی‌حرکت و آرام شد.

گفت: "سگه را! هی می‌پرد این ور آن ور. چه‌کار می‌کند؟"

گفتم: هیچی.

- چرا این‌طوری می‌کند؟

- چون فقط همین‌کار به عقل‌ش می‌رسد.

- خوب هیچ کاری نکند.

- خوش‌ش نمی‌آید از وضعیت الآن‌ش. زورش هم به در و دیوار نمی‌رسد.

- ... چرا دیگر هیچ کاری نمی‌کنند؟

- چون همین کار به عقل‌شان می‌رسد. دیدی وقتی راهی ندارند بروند و با زنجیر بسته شده اند، یک هو شروع می‌کنند بی‌خود زمین را کندن. فقط چون یک کاری کرده باشند.

- نه بابا سگه را نمی‌گویم. پسر، دختره را می‌گویم. همین طور وایستاده‌اند.

گفتم: "حتمن فهمیده‌اند ما دنبال‌شانیم."

- دارند حرف می‌زنند. اگه فهمیده باشند چه؟

نگاه‌ش کردم. گفتم: "آخه احمق جان چه طوری بفهمند؟ چرا باید حدس بزنند دو تا الاف بی‌خودی تو خیابان افتاده‌اند دنبالشان؟ ... تازه فهمیده باشند، چه کار می‌خواهند بکنند؟ جز این که اوقات شرعی‌شان تلخ می‌شود(؟)."

- نگاه کن! پسره پیاده شد رفت طرف مغازه. می‌خواسته چیزی بخرد که وایستاده‌اند. عمرن نفهمیده‌اند.

حالا از همه‌ی ساختمان‌های دور تنها شعله‌ی نور چراغ‌های رنگانگی پیدا بود که هرازگاهی چشمک می‌زدند و یا جا عوض می‌کردند و چهره‌ی آرام شب را کمی تکان می‌دادند.

گفتم: "این‌ور را نگاه کن. تهران شب‌هاش قشنگ است."

گفت: "این‌جای تهران همیشه‌ش قشنگ است." نگاهم کرد. "این که خونه‌ش این‌جاهاس، واسه چه آمد آن‌جا دختر سوار کرد؟ این‌جا مگر کم است؟"

گفتم: "چه می‌دانم. دوست‌ش است، لابد."

- دوست‌ش کدام است؟!! وایستاده بود کنار خیابان اوتو بزند.

- نمی‌شود کسی کنار خیابان منتظر دوست‌ش بماند؟

بخار روی شیشه را با دستمال کهنه‌ای پاک کرد و گفت: "اگر یک ذره زبان باز کرده بودی سوار ماشین ما هم می‌شد. خوش چسی! ... برگشت. بریم؟"

- خوب برو دیگر.

رنگ دیوار کنار دست‌مان مدام عوض می‌شد و سنگ و آجر و سیمان جای هم را می‌گرفتند. ماشین هر از گاهی پت‌پت می‌کرد و سرجاش می‌پرید. گفت: "پیچید توی کوچه."

- آره.

- چه‌کار کنم؟ بروم تو کوچه یا بایستم؟

گفتم: "برو تو. آروم کن." به جز تیر بلند سر کوچه که نور را توی کوچه می‌پراکند، بالای در خانه‌ها نورافکن های پر نوری روشن بود. سایه‌ی ماشین روی دیوار‌های کوچه کش می‌آمد و کم‌رنگ و پررنگ می‌شد. گفت: "وایستاده دم آن خانه. چه کار می‌کند؟"

- هیچی. همانی که از اول گفتم. می‌روند تو خانه در را هم می‌بندند.

- درش دارد باز می‌شود. چه‌کار کنم؟ وایستم همین‌جا؟

گفتم: "نه. آرام از کنارش رد شو. ... برو ته کوچه." چند قطره‌ی تازه روی شیشه‌ی ماشین نشسته بود. گفت: "حیاط‌ش را دیدی؟ ردیف بود. ... رفت تو."

- از اول‌ش هم معلوم بود همین می‌شود.

- چه کار کنیم حالا؟

- همین را برو دیگر.

- بن‌بست است. نمی بینی مگر؟ ... جلومان رودخانه‌ست.

- آره مثل این‌که. برو دست چپ. از کوچه بالایی سر در می‌آوری.

برف پاک‌کن را روشن کرد. گفت: "پشت خانه‌ی یارو هستیم ها. خوب است آدم پشت خانه‌اش رودخانه باشد. پسر این هم فیلم سینمایی خوبی می‌شود: دخترها را می‌آور خانه‌ش عشق وحال، بعد می‌کشدشان می‌اندازدشان تو رودخانه. نه؟"

رد برف پاک‌کن روی شیشه جیرجیر می‌کرد. گفتم: "بد نیست." بعد به جلو خیره شدم. جلو راه‌مان دیگر چراغی نبود. سیاهی آسمان جایی در تاریکی‌ها به سیاهی کوه‌های مقابل‌مان می‌رسید و در هم می‌رفت.

گفت: "این رودخانه از کجا می‌آید؟" گفتم: "نمی‌دانم. دربند، درکه، جمشیدیه، دارآباد، یک کدام از این‌ها. فرق‌شان را نمی‌دانم. همین راه را برو ببینیم به کجا می‌رسیم."

چرخ ماشین سنگ ریزه‌های زیر پامان را له می‌کرد و این طرف و آن‌طرف می‌پراند. جز صدای قرچ‌قرچ سنگ‌ها، صدای رودخانه را می‌شد شنید که یک‌ریز و یک‌نواخت هوا را از خودش پر می کرد. گفتم: "روخانه کجا می‌رود؟ یک ذره بری پایین انگار از رودخانه دیگر خبری نیست. انگار یک جا لای شهر گم و گور می‌شود." گاز را پر کرد. ماشین تکانی محکمی خورد و دوباره راه افتاد. گفت: " ته این راه می‌رسد به کوهی چیزی. از این کوچه پس‌کوچه‌ها برویم یا از دربند سر در می‌آوریم یا یک جایی تو همین مایه‌ها." ماشین درجا پرید و خاموش شد. نگاهم کرد. استارت زد. دوباره و دوباره. روشن نمی‌شد. پیاده شد. بلند گفت: "ای بابا."

پیاده شدم. گفتم: "چه‌ش شد؟"

- چیزی نیست.

کاپوت را بالا زد. دور ماشین چرخی زدم. نزدیک‌مان پنجره‌ای نبود. فقط دیوار بلند باغی بود که شاخه‌های خشک و برف‌گرفته‌ی درخت‌ها از بالای دیوار سر کشیده بود. سمت دیگر پشت جدول، شیبی شروع می‌شد که به سینه‌ی رودخانه می‌رسید. حالا صدای رودخانه واضح‌تر از قبل شنیده می‌شد.

کمی دور تر از ماشین ایستادم. لای خرده سنگ‌های زیر پای‌م برف کمی مانده بود که ترد و خشک درآمده بود. روی جدول کنار خیابان برف دست‌نخورده بود. طرف رودخانه رفتم. جای پام روی جدول ماند. حالا رودخانه در مقابل‌م قرار داشت. رشته‌های آب پیچ می‌خورد و تاب برمی‌داشت و در هم فرو می‌رفت و به سرعت به پیش می‌شتافت. سراشیبی را پایین رفتم. تمام‌ش گل شده بود. بالای رودخانه را نگاه کردم که پیچ و قوس برداشته بود و از کمی دورتر از پشت سنگ‌ها بیرون می‌ریخت و بالاترش را نمی‌شد دید. نزدیک رودخانه رسیدم. دانه‌های تازه‌ی آب به صورت‌م خورد. رودخانه رو به پایین مستقیم پیش می‌رفت و ردش لای مه گم می‌شد. آسمان را نگاه کردم که سرخ شده بود. می‌خواست برف ببارد. کنار رودخانه را گرفتم و در جهت رودخانه قدم برداشتم. برق نورهای کوچکی روی آب افتاده بود. پنجره هایی که رو به رودخانه باز می شد هم خط های پررنگی از نور روی آب انداخته بود. باد سستی شروع شده بود و آب مدام به کنار پایم شتک می‌زد. صدایی پشت صدای رودخانه از جایی از شب به گوش می‌رسید. و به جز آن تنها صدای جریان آب بود که در گوشم می‌پیچید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 6324


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها