در باز نویسی این داستان که نسخه ی قبلی ش به اسم ((قصه های کهنه)) در همین بلاگ موجوده داستان دچار (یا برخوردار از) دگردیسی شد و چیز دیگری از آب در آمد. فکر کنم بهتر شد. نظر من که اینه تا نظر شما چی باشه.
هر قسمتی از زندگی از یک لحظهی ناگهانی آغاز میشود. یک لحظه که هیچ وقت نمیفهمیش. بعد لحظههای دیگری هستند که زندگی را جهت میدهند. هیچ کدامشان را نمیشود شناخت. فقط با یادآوری اشتباهات گذشته است که میتوانند شناخته شوند. هر کدام از قسمتهای مهم زندگی یکی از اشتباهات ما را به خودش جذب میکنند و سپس دور میشوند. بعد از دور برای آدم قیافهی جدیدی میگیرند. میخواهند به آدم بگویند که میشد اینطور نباشد. اما دروغ میگویند. آدم هیچوقت نمیتواند مطمئن باشد، اما همیشه همینطور میشود. اینها را پدرم میگوید.
البته نه اینکه همین کلمات را به کار ببرد؛ اما منظورش این است. شاید میخواهد بگوید که مجموعهی اشتباهات آدمها بدون هیچ نظمی کنار هم قرار میگیرند و زندگی آدم را شکل میدهند. نمیخواهد فلسفه ببافد، فقط نظرش را میگوید. پدرم هنوز هم عادت دارد، هرچند خیلی کمتر از همیشه، دربارهی همهچیز نظر بدهد. حالا بیشتر نظراتش را برای خودش نگه میدارد. فقط گاهی در سکوت اتاق، تکیه زده به پشتی صندلی و در حالیکه دستانش را روی دستهی عصای سادهی چوبیش روی هم میکشد، یکی دو جمله میگوید که کسی ربطشان را نمیفهمد. من اما میفهمم: دارد دربارهی چیزی نظر میدهد.
منظورم آخرین باریست که دیدمش. چون درواقع نمیدانم همینحالا مشغول انجام دادن چه کاری است. اما آخرین باری که به دیدنش رفتم، دم پلهی سنگی ساختمان و زیر طاق نصرت گچی نشسته بود. به عصاش تکیه دادهبود. ریش سفید یکدستش بیشتر از یک هفته دست نخورده مانده بود. گفتم: "سلام." نگاهم کرد. چشمان خاکستریش پشت شیشهی ضخیم عینک انگار رنگ پس داده بود. طوری نگاهم کرد که فکر کردم نشناخته. بعد گفت: "سلام بابا." گفتم: "چطورین شما؟" با هم بالا رفتیم. کیفم را روی کاناپه انداختم. کیسههای میوه را توی سبد یخچال خالی کردم. کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم. یکی دوتا استکانی را که کنار ظرفشویی مانده بود، فقط برای اینکه کاری کرده باشم، آبی گرداندم و روی رف چیدم.
چیزی نمیگفت. من هم چیزی نمیگفتم. مثل همیشه. سراغ تلویزیون رفتم و روشنش کردم. برقی زد و شروع کرد به خشخش کردن. گفت: "خراب است." گفتم: "میگفتید کسی بیاید درستش کند." گفت: "نمیخواهد." گفتم: "تلویزیون نگاه نمیکنید؟" گفت: "نه." گفتم: "نمیشود که تلویزیون خراب بماند." گفت: "حوصلهاش را نداشتهام، وگرنه تا حالا نگاهی انداخته بودم بهش."
پرسیدم: "اخبار هم نمیبینید؟" گفت: "نه."چیز دیگری نگفتم. شروع کرد زیر لب حرف زدن. نمیشنیدم چه میگوید. بعد حس کردم رو به من چیزی گفت.
گفتم: بله؟
گفت: سالهاست اخبار نمیبینم. بعد از مادرت.
بیخود احساساتی شده بود. همینطور که با تنظیمهای تلویزیون ور میرفتم گفتم: بعد از مادر اخبار ندیدید؟ سر هر انتخابات یادتان نیست؟ روزی ده بار اخبار میدیدید.
خواست که چیزی بگوید اما حرفش را خورد. انگار کمی فکر کرد. بعد گفت: تو چهت است؟
- یعنی چه؟ خوب حرفتان اشتباه است.
- نه حالا؛ چرا همهش از حرف زدن دربارهی مادرت فرار میکنی؟
- چه ربطی دارد؟ نه. کی گفته؟
تلویزیون را خاموش کردم و کنترل را روی میز انداختم. حرفش کمی عصبی ام کرده بود. شاید یاد روزی افتادم که مادرم مرد. آنروز از خانه بیرون رفتم. کنار کوچه نشستم و بازی بچهها را تماشا کردم. از دور پدر را دیدم که از سر کوچه به طرف خانه پیچید. اینطور موقعها سمتش نمیرفتم و به روی خودم نمیآوردم که دیدمش. او هم اصراری نداشت. معمولن همینطور بود. البته فقط در مورد من. وقتی چیزی نمیخواستم او هم کاری نمیکرد. وقتی چیزی را به او نمیگفتم او هم انگار نمی خواست بداند. گاهی چیزی میپرسید که برای سؤالش جواب کاملی انتظار نداشت. همینطور که خودش را مشغول کاری نشان میداد، سؤالش را مطرح میکرد، بعد شروع میکرد به ارائهی نظراتش.
آخرین باری که پدرم را دیدم از من دربارهی کارم پرسید. گفتم هنوز قراردادی ام. میخواست شروع کند درباره ی رابطهی کار و زندگی صحبت کند. وسط حرفش پریدم و گفتم که میدانم. پرسید چرا دیپلمم را برای شوهرخالهام نفرستادهم تا برای استخدامم کاری بکند. گفتم دیپلم نگرفتهام. در واقع گفتم: "دیپلمم را نگرفتم. آن موقعها به تو دروغ گفتم." بیخود احساساتی شده بودم.
گفت: "جدی؟"
گفتم: بله.
- حدسش را زدهم. اینکه دیپلم نگرفتی... . باور نمیکنی؟
نمیدانم چرا گفتم: نه حدس هم نزدی. چیزی دربارهی من نمیدانستی.
گفت: فکرت بودهم. آن موقعها خیلی، حالا هم خیلی.
- نه نبودی. نمیدانستی حتا کدام مدرسه میروم.
- من یک بار آمدم مدرسهت.
نمیخواستم حرفش را بزند. چیزی نگفتم. دور اتاق چرخی زدم و بعد کنار پنجره رفتم. درختها آن پایین آرام تکان میخوردند. پدر گفت: مادرت هم بنده ی خدا همیشه از من شکایت داشت. حق هم داشت البته.
روزی که مادرم مرد یک بعد از ظهر بهاری بود. وقتی پدر از زیر سر در نیمهکارهی ساختمان، یعنی همان تاق نصرت، رد شد و از در ساختمان تو رفت، بالا رفتناش را از پلهها جلوی ذهنم تصویر میکردم. پلهی اول، پلهی دوم. ...حالا ردیف اول پلهها تمام شد. پیچید. توپی که از کنار پام گذشت را ندیدم و حواسم نبود که توپ را از من میخواهند. ردیف دوم پلهها را بالا رفت. کلیدش را از جیبش درآورد و در را باز کرد. زودتر از چیزی که فکر میکردم داخل خانه رسیده بود. پنجره را باز کرد و گفت که دنبال خاله بروم و بیارمش. پنجرهای را باز کرده بود که رو به خانهی همسایههای روبهرویی باز میشد و همیشه پردهی ضخیمی جلوش را پوشانده بود. که البته کارعجیبی بود. به این خاطر که پدر معمولن ترجیح میداد وانمود کنیم که چنین پنجرهای نداریم.
حالا پردهی شلختهای جلوی پنجره را پوشانده که هیچ وقت کامل بسته یا باز نمیشود. وقتی پنجره را باز کردم، عکس توی شیشه از تصویر پیرمرد رد شد و به من رسید. موهاش خالیتر شده بود و باد دانههای موی باقیمانده را بالای سرش اینطرف و آنطرف میبرد. موهای من هم از دوطرف عقب رفته بود. صورت کشیدهام خیلی شبیه صورت او شده بود. با آن گونههای تیز و استخوانی و چشمان بیحالت. درختها را نگاه کردم و تازه فهمیدم یک بعداز ظهر بهاری دیگر است. کسی از بچهها آن پایین مشغول بازی نبود. گفتم : "آنروز که مامان مرد، شما سر کار بودید. اما من خانه بودم. از صبحش عق میزد و رنگش پریدهبود. چایی را که براش بردم ریخت رو خودش. من رفتم کنج اتاق نشستم و گریه کردم و پیش خودم آرزو کردم که بمیرد. هی میگفت دهنم خشک شده. براش آب میبردم. آخرین لیوان آب را که دادم دست ش، رو هوا ولش کرد و هوا را چنگ زد و خودش با لیوان خورد زمین. لیوان خورد شد. زیر لب چیزی میگفت. دولا شدم بشنوم. دستم را محکم گرفت. زیر لب میگفت دهنم خشک شده. یک نفس محکم کشید، و دیگه نفس نکشید. به زور دستم را از تو دستش کشیدم و دویدم بیرون." بعد گفتم: "بعدش هم که شما آمدید زدم به خیابان. همهی خیابانهایی که میشناختم را بالا و پایین کردم، تا شب بشود. بعد برگشتم و زیر تاق نصرت نشستم."
این اسم را، "تاق نصرت" را، همسایهها روی سردر گچی دم پلههای ساختمانمان، یکی از مهندسیهای نیمهکارهی پدر، گذاشته بودند. حجم گچی بزرگی بود که احتمالن قرار بوده شبیه سردر تزئینی خانههایی بشود که پدر دوستشان داشت. اما حالا ذوزنقهی کثیف و بزرگی است که از کنارههاش میلگرد و توری فلزی بیرون زده. پدر کارهای نصفه و نیمهی زیادی را به نام خودش ثبت کرده است. مشهورترینشان ، دغدغهی همیشهگیش ، گرفتن سند برای زمینهای قولنامهای محله بود. این یعنی بزرگترین رؤیاش. آنطور که مادر تعریف میکرد مخصوصن سالهای اول انقلاب، هر ازگاهی مردهای محل را با خودش همراه میکرده و از این شعبهی شهرداری به آن شعبهی دادگستری و از نخستوزیری به دفتر فلان آیتاللّه میکشانده است. به زودی طاقت همراهانش تمام میشده و مجبور بوده از بین مردهای محل دوباره یارکشی کند.
پدر نگاهم نمیکرد. چای ریخته بود برای من. استکان و نعلبکی را گذاشت کنار پنجره. گفت: راست میگویی. انتخابات سر ذوقام آورده بود.
از پنجره دور شدم. دستهام را در جیبم فرو بردم و گفتم: "من دیدمتان آنروز." نگاهم کرد؛ انگار که منتظر ادامهی حرف م باشد. گفتم: آن روز که آمدی مدرسه.
" آن روز آمدم مدرسهات. یک کم دور حیاط مدرسهات چرخیدم. راستش نمیدانستم چه کار باید بکنم. نمی دانستم باید با کی صحبت کنم. گفتم تو را پیدا کنم، پیدات نکردم." تکیه داد به پشتی صندلی "این شد که رفتم. تو هم نیامدی طرفم."
- دوست نداشتم کسی بفهمد تو پدر منی. فکر میکردم آبروم میرود.
پشت کاسهی چشمم گرم شده بود. شیر آب را باز کردم و صورتم را شستم. نزدیک پنجره رفتم و چای را برداشتم. گفتم: "چرا برای خودتان نریختید؟" گفت: "چای بدون قند دوست ندارم. دکتر گفته قند نخورم." به زحمت از روی صندلی بلند شد. نزدیک پنجره آمد .گفت: یک عمر قند خوردیم. از اولش ضرر داشت. همیشه آدم آخرش قرار است بفهمد.
حرف دیگری نزد. کمی دور اتاق قدم زدم و با وسایل اتاق ور رفتم. قاب عکسها را صاف کردم و روی میز را با دستمال کاغذی گردگیری کردم. چند برگه روزنامه زیر میز مانده بود که تاریخشان حداقل چند ماهی گذشته بود و کاغذشان زرد شده بود. خواستم مچالهشان کنم، گفت: "بگذار باشند. گاهی نگاهیبهشان میاندازم." روزنامهها را مقابلش روی زمین گذاشتم. نگاهاش نمیکردم. حس میکردم همهی مدت دارد من را نگاه میکند.
آرام گفت: گرد و خاک میآید. گرم هم هست. باید یک تهویهی درست و حسابی برای خانه بسازم.
بیاختیار خندیدم. نگاهاش کردم. او هم لب خند زد. بعدبیش تر. عینکش را درآورد و با گوشهی پیراهن نخی ش پاکش کرد. روزنامههای تاریخ گذشته را برداشت و سرسری نگاهی بهشان انداخت.
گفتم: خبری نشده؟ کسی از فامیلها را ندیدهاید؟
گفت: "نه کسی مرده، نه عروسی کرده. اتفاق مهم دیگری هم در زندگی آدم نمیافتد." بعد پرسید: "تو زن نمیگیری؟"
- نه.
- چرا؟
- از بعضی از نظرها توی زندگی زیاد موفق نیستم.
- فکر میکردم آن موقعها هر روز با یک دختری هستی.
- گاهی بوده اند یک کسانی.
- فکر میکردم معتاد میشوی.
رفتم سمت آشپزخانه: از کجا میدانی که نشده ام؟
- نمیدانم.
دور صندلی ش چرخید. گفت: شدهای؟
یک بار دیگر به صورتم آب زدم. گفتم: نه. چند بار حشیش کشیدم. آخرهای دبیرستان.
برگشتم روی کاناپه نشستم. نشسته بود روی صندلی مخصوص خودش. گفتم: با چیزی که فکر میکردید بشوم خیلی فرق دارم. گفت: گفت: "هیچ چیز آنطور که فکر می کردیم نشد."
با دسته ی مبل ور می رفتم. بعد از یک سکوت چند دقیقه ای آرام گفت: "آن شبدیدمت که روی پلهی ورودی نشسته بودی. نمیتوانستم بیایم ورت دارم. خجالت میکشیدم ازت."
به او نگاه کردم. می خواست چیزی بگوید. منتظر شدم تا حرف ش را بزند. بلأخره گفت: راضیای؟
گفتم: نمیدانم.
عصاش را دودستی گرفت و چانهاش را گذاشت روی دستش. زیر لب گفت: "چه اشتباهاتی که نکردیم."
بلند شدم. پیرمرد چشمانش را چرخاند طرفم و گفت: "مادرت اگر عمل نمیکرد شاید زنده میماند. به اصرار من عملش کردند."
یادم میآید که پدر یک بار گفت آدم هرجوری میتواند زندگی کند، اما هیچکس دقیقن برای همان زندگی که دارد ساخته نشده. من هم حالا همین فکر را میکنم. خانهی کوچکی خارج از شهر اجاره کردهام. بیست و هشت سالهام. تنها زندگی میکنم. و زندگیم میگذرد. من برای رسیدن پدر به آرزوهاش تلاش نکرده ام. برای همین هیچوقت دلیلی نداشته که به من افتخار کند. با اینحال وقتی دورهی بلند مدت بداخلاقیها بین من و او کمکم به پایان میرسید و دورهی بیتفاوتی آغاز میشد، سعی میکرد خودش را از بابت من راضی کند.
گاهی به او سر میزنم. آخرین باری که دیدمش مدتی را مقابل هم روی صندلی نشستیم و با هم حرف زدیم. دست آخر بلند شدم و سمت در رفتم. به عصاش تکیه زد و بلند شد. باد ملایمی میپیچید لای برگ درختها. گفت: "کجا میری؟" گفتم: "برمیگردم." و به سمت خیابان، به سمت همهی خیابانهایی که میشناختم راه افتادم.
محمد زارعی
فروردین هشتاد و شش
بازنویسی پنجم فروردین هشتاد و هفت
|